ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
154
معجم البلدان ( فارسى )
وى روايت دارند . شافعى گويد : من از او در « حديثهء نوره » برشنودم . 3 - عبد الله پسر محمد پسر حسين بو محمد پسر بو طاهر حديثى « 1 » . او از بو عبد الله احمد پسر عبد الله پسر حسين پسر اسماعيل محاملى و از بو القاسم پسر بشران برشنوده است . بو القاسم سمرقندى و عبد الوهاب انماطى از وى روايت دارند . او به سال 487 در گذشت . 4 - هلال پسر ابراهيم پسر نجاد « 2 » پسر على پسر شريف بو البدر نميرى خزرجى شاعر . او به دمشق آمد . قاسم ابن بو القاسم دمشقى در آنجا كه تاريخ پدر خود بر هلال املاء مىكند و من از زبان او بر نوشتهام چنين آرد : أطعت الهوى لما تملّكنى قسرا * و لم أدر أن الحبّ يستعبد الحرّا فأصبحت لا أصغي إلى لوم لائم * و لا عاذل بالعذل مستترا مغرا اذا ما تذكّرت الحديثة و الشّرا * و طيب زماني ، بادرت مقلتى تترا أشرح شبابي ، بالفرات و شرّتى * و ميدان لهوى هل لنا عودة أخرى « 3 » [ 225 ] 5 - روح پسر احمد پسر محمد پسر احمد پسر صلاح حديثى « 4 » . اصلش از آنجا بود و به بغداد زاده شده . كنيتش بو طالب بود ، قاضى القضاة بغداد شد . او در آغاز در ماه رمضان 524 شاهد محكمهء قاضى القضاة بو القاسم على پسر حسين زينبى شد و در 15 رجب 563 اجازه يافت كه براى شنيدن دادخواهيها و زندانى كردن و آزاد كردن بىآن كه حق شنيدن گواهى و حق ثبت احوال داشته باشد بر نشيند . و در ربيع دوم سال 564 اجازه يافت كه گواهى گواهان را نيز بشنود و ابلاغ اين حكم به نام مستنجد نوشته شد و همچنان بود و در صدور احكام نايب مىگرفت تا مستنجد در گذشت و مستضى به جاى او نشست . پس مقام قاضى القضاتى را به او داد و او پس از امتناع اوليه با الزام خليفه به روز جمعه يازدهم ربيع دوم سال 566 بپذيرفت و پسر خود بو المعالى عبد الملك را در دادرسى در دار الخلافه و كارگزاريهاى پيرامون آن به نيابت خود منصوب داشت . و همچنان بر اين منصب بماند تا در گذشت . او حديث را از گروهى برشنيده بود . عمر بن على قزوينى گفت : من از روح پسر حديثى زادروزش را پرسيدم وى پاسخ داد سال 502 بود . وى در پانزدهم محرم 570 در گذشت . 6 - بو جعفر نفيس « 5 » پسر وهبان حديثى سلمى « 6 » . او از بو عبد الله محمد پسر محمد پسر احمد سلال و از بو الفضل محمد پسر عمر ارموى و گروه ديگر روايت دارد . وى در سيزدهم صفر سال 599 در گذشت . فرزند او دوست و رفيق ما امام بو نصر عبد الرحيم پسر نفيس پسر وهبان است كه مدتى در بغداد و مرو و خوارزم در سماع از پيران همنشين ما بود . دوستى ميان ما نيز صادقانه مىبود . او بر حديث و رجال آن و ديگر علوم حديث آگاه بود . وى اديب و لغت شناس نيكو بود به ويژه لغت حديث را خوب مىدانست با اين همه فقيه مناظرهگر و خوش بيان و دوستداشتنى و پاكدل بود . دوستى او قابل اطمينان و ديندارانه بود . من در خوارزم در آغاز سال 617 از او جدا شدم سپس تاتارها او را شهيد كردند و جز اندك ، روايتى ندارد . حديثه [ ح ث ] نيز ديهى در غوطهء دمشق است كه آن را « حديثهء جرش » با شين نقطهدار خوانند . ابن دخميسى « 7 » از شرف بهاء شروطى آن را با سين بىنقطه نقل كرده است . كسان زير در اين حديثه مىزيستند : 1 - احمد پسر محمد پسر احمد پسر جعفر بو العباس [ 226 ] اكّار « 8 » نهربينى برادر بو عبد الله مقرى . او در حديثهاى كه از سواد بغداد
--> ( 1 ) . ش . ش : 1699 نقل از همين معجمد . ( 2 ) . ش . ش : 3241 از همين جا . ( 3 ) . به دنبال هواى نفس كه بر من چيره بود رفتم و من نمىدانستم كه عشق ، آزاد را چنين برده مىسازد . از آن پس من گوش به سرزنش ملامتگر نمىدادم . هرگاه ياد « حديثه » و « شرا » مىافتادم و روزگار خوشى را كه در آنجا داشتم به ياد مىآوردم اشك از چشمانم سرازير مىشد . آيا جوانى من در كنار فرات و آن روزگار خوشگذرانى به من باز خواهد گشت . ( 4 ) . ش . ش : 1115 ، نقل از همين جا . ( 5 ) . به گفتهء و ستنفلد در فهرست اعلام ، ياقوت تنها در اين جا از وى نقل كرده است . ( 6 ) . ش . ش : 3205 . ( 7 ) . اين مرجع هم روزگار ياقوت ، تنها در اينجا ياد شده است . ( 8 ) . نام اين كس تنها در اينجا و چ ع 4 : 836 آمده ، در اينجا « اكار » و در آنجا « اكاف » است .